|
in the mood for love... + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 21:59 توسط لیا |
یکی از بی معنی ترین و بی پایه ترین اتفاقات اخیر که اول پرشین بلاگ ِ بیخود آغازش کرد و بعد بلاگفا هم مثل چیز افتاد دنبالش این قضیه ی پست های رمز دار یا همان به اصطلاح "یادداشت های خصوصی" است و متعاقب آن شور و اشتیاق و بی جنبه بازی ملّت در استفاده از این خدمات درخشان است. بنده از آنجاییکه مرض دارم روی هرچیزی مطالعه ی مبسوط انجام دهم مدتی در وبلاگ ها گردش نموده ام و نمونه های گوناگونی را مورد بررسی قرار داده ام بنابراین حرف های این پست هذیان نیست. جملاتی نظیر: - اینجا می خواهیم از خودمون و عشقمون بدون هیچ سانسوری حرف بزنیم - می نویسم تا حرف های دلم را همه بدانند - آمده ام اینجا در دنیای مجازی تا بدون شناخته شدن درد دل کنم - آمدم اینجا تا با کلماتی هر چند کوتاه از عشق خودم فلانی سخن بگویم - در اینجا خاطراتم را ثبت می کنم و غیره در اکثر این وبلاگ ها گوشه ای نوشته شده؛ سوال من این است که: "دوستان عزیز آیا متوجه تناقض آشکار حرف هایتان هستید؟" شما اگر آمده ای بدون سانسور حرف بزنی و در قید قوانین دنیای بیرون نباشی، اگر قصد درد دل آن هم بدون معرفی خودت داری، اگر می خواهی از عشق و روابط و خانواده و مادر شوهر و بچه ی چند ماهه ات بگویی پس قایم شدن پشت یک رمز به چه کارت می آید؟ اگر ترس از شناخته شدن است که مسئله به خود نویسنده برمیگردد که کجا و چطور خودش را لو داده است. اگر موضوع خجالت و حیا است که کسی کسی را نمی شناسد و اصلاً ایرادی هم ندارد که آدم در حرف ها و درد دل ها چیزهای شاید تابو را هم مطرح کند. ناشناس: شمسی جون من خواننده ی خاموش هستم، سیصد سال می شه که می خونمت، منم رمز می خوام شمسی : لطف داری عزیزم اما من شما رو نمی شناسم، متاسفانه نمی تونم به شما رمز بدم، شرمنده عزیزم اما یه طوریه که نمی شه... ربابه : وای شمسی جون چه تاپ خوشگلی تن ات بود تو اون عکسه، شوهرت هم خوش تیپه، خدا حفظتون کنه برای هم ایشالله... در قسمت نظرات این وبلاگ ها نصف سطور صرف اعتراض عده ای به نداشتن رمز شده و بعد توضیحات متعاقب نویسنده ی وبلاگ که خانم یا آقای ایکس من که شما را نمی شناسم پس از من رمز نخواهید... و کشمکش هایی از این دست که خیلی هم لوس و بی معنی است. مثل زمان مدرسه که فلانی مدادتراش نو اش را به دوست صمیمی اش می داد استفاده کند اما اگر اصغر می خواست مداد تراش را نگاه کند اجازه نداشت. ما کی می خواهیم بزرگ شویم؟ به فرض که یک حرف به واقع خصوصی دارید که نمی خواهید کسی بداند، یا می خواهید یک عکس topless از خودتان بگذارید، یک چیزی اختراع شده به نام ایمیل که همه هم از آن بهره مند هستند، عکس مذکور را فوروارد کنید و دل همه را شاد و از تمام درگیری های احتمالی جلوگیری کنید. متاسفانه بحث فقط مختصّ وبلاگ های خانوادگی (که حرف از بچه های کوچک و همسرهایشان میزنند) نیست که اگر بود اصلاً دلیلی نمی دیدم اینجا این همه مزخرف بگویم. اگر یک ساعت وقتتان را برای خواندن وبلاگ ها به صورت تصادفی بگذارید متوجه می شوید که درها به روی امر وبلاگ خوانی هر روز بسته تر می شود. محیط رسانه ی وبلاگ شده یک مشت یادداشت خصوصی که هیچ اصغری رمز ورودشان را بلد نیست. ما چرا عاشق قایم کردن و رمز و راز بازی و عشوه آمدن هستیم؟ چرا نمی توانیم زیپ دهانمان را ببندیم و بی آنکه خودمان را لو بدهیم بی سر و صدا در وبلاگ هایمان بنویسیم ؟ اگر اینجا قرار است مخاطب تا این حد گزینشی و خاص باشد پس نقش ایمیل چه می شود؟ تعریف وبلاگ چیست؟؟ + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 21:47 توسط لیا |
با صدای جیغ جیغی ِ پیرزن ِ همسایه، خطاب به روز جمعه، خصوصاً غروب روز جمعه بخوانید: "الهی جِزّ ِ جیگر بزنی! به زمین گرم بخوری! خدا از سر تقصیراتت نگذره، ذلیل بشی!! ای آتیش به جون گرفته... ای بی حیا! ای چشم سفید! به همین وقت عزیز الهی که سیاه بخت بشی... الهی مادرت به عزات بشینه!!" و الخ. پ ن: روز جمعه خانه نشسته باشی، چشمت پر از اشک باشد، هوا ابری باشد، تلفنت سال تا سال یک زنگ اشتباهی هم نخورَد، دست و دلت هم به هیچ کاری نرود نتیجه می شود خضعبلات فوق!! + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 16:55 توسط لیا |
زندگی مرض دارد، کتری در آشپزخانه جوش آمده، و همینطور که نشسته ام پشت میز تحریرم و این متن های احمقانه را ترجمه می کنم، بطری آب معدنی ام طبق معمول کنار صندلی ام جا خوش کرده، خانم همسایه از پله ها بالا می دود و زوج طبقه ی بالا آهنگ گوش می کنند و تمام موتورها از کوچه ی فرعی ما رد می شوند؛ وسط این همه چیز ِ ساده و روزمره است که اشک به چشمم می دود و دلم ناگهان سخت تنگ می شود. آری، زندگی مرض دارد! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 13:0 توسط لیا |
من از همه ی دنیا خجالت می کشم. و از همه ی حرف های قشنگ فرار می کنم. دنیا، این تُنگ بزرگ، از بغض من خیلی کوچک تر است. و تو... تو... تو... آخ تو... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 18:33 توسط لیا |
انقراض قرن قرار بود این قرن ِ بیستم ما بهتر از قبل باشد دیگر فرصت نمی کند این را ثابت کند سالهای اندکی از آن مانده سلانه سلانه پیش می رود نفسش به شماره افتاده. از بلاهایی که قرار نبود، دیگر بیش از حد سرش آمده و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد اتفاق نیفتاده است قرار بود رو به بهار باشد و از جمله رو به خوشبختی، قرار بود ترس، کوه ها و دره ها را خالی کند قرار بود حقیقت زودتر از دروغ به مقصد برسد قرار بود دیگر بدبختی ها مثل جنگ و گرسنگی و غیره پیش نیاید. قرار بود حرمت بی پناهی مردم بی دفاع حفظ شود اعتماد و امثال آن. کسی که می خواست در دنیا شاد باشد با تکلیفی نشدنی مواجه می شود. حماقت خنده دار نیست حکمت شادی بخش نیست امید دیگر آن دختر ِ جوان نیست و غیره و غیره متاسفانه. قرار بود خدا بالاخره به آدم نیکو و قدرتمند ایمان بیاورد اما هنوز که هنوز است نیکو و قدرتمند دو آدمند. چگونه باید زیست – کسی در نامه از من این را پرسید که من خودم می خواستم همان را از او بپرسم. همانطور که در بالا آمد دوباره و مثل همیشه سوال هایی ضروری تر از سوال های ساده لوحانه وجود ندارد. پ ن: شعر از ویسواوا شیمبروسکا (Wisława
Szymborska)، شاعر لهستانی برنده ی
نوبل ادبی 1996، به ترجمه ی مارک اسموژنسکی با همکاری شهرام شیدایی و چوکا چکاد + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 13:21 توسط لیا |
یعنی من خیلی در ِپیت و ضایع هستم اگر اینجا بیایم و بگویم که خیلی صدای مهران مدیری را دوست دارم؟ مخصوصاً وقتی از خودش خوانندگی بروز می دهد؟ اگر جواب بله است، همین است که هست! خیلی دوست دارم صدایش را، اشکی می شود چشم هایم وقتی این دو تا آهنگ تیتراژ آن دو تا سریالی را که ندیدم هیچوقت گوش می کنم. این وسط یکهو و ناگهان دلم برای پدربزرگم تنگ شده، همچین که بنشینم کنار دستش و یا با هم دومینو بازی کنیم یا چهار برگ؛ عزیز جان تو چرا مُردی؟ تو که حالت هنوز آنقدرها بد نبود؟ مگر آرزو نداشتی ما دکتر مهندس بشویم و عروس و داماد بشویم و ببینیمان؟ نکند شصتت خبردار شده بود من مترجم می شوم و عروس بشو نیستم که بی خیال شدی و رفتی؟ پدربزرگ جان اگر یک روزی آدم شدم مدیونی اگر به خوابم نیایی برای یک دست دومینو... پ ن: بچه ها من قاطی کرده ام کلاً. نپرسید چرا، بپرسید در چه حد... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 23:50 توسط لیا |
من لَنگ بودم. فلوت جادویی همه را برد و من ماندم. حالا دیگر فقط آواز تو را می شنوم که انگار جادویی ندارد. آرزوهایت را ببر، به آن سوی هرچه با من داشتی و دیگر پا به این قفس نگذار؛ اگر آمدی ، به غار من هیچ نزدیک نشو. + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 1:2 توسط لیا |
کلاغ پر گنجیشک پَر ستاره های شب پَر غصه ها از دلم پَر غصه ها از دلم پَر غصه ها از دلم پَر غصه ها از دلم پَر غصه ها از دلم پَر + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 13:18 توسط لیا |
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 19:48 توسط لیا |
|